خرید بک لینک

تو را دوست میدارم
بی آنکه بدانم تو ضرورتِ منی
آب را که مینوشی
هوا را که میبلعی
نمیفهمی جیرهبندی چه مکافاتیست
تنها در نبودِ تو بود
که فهمیدم
دوست داشتنِ تو
مایهی حیات من است…

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

عاشقتم خداجونم....گفتم خدایا دلم گرفته؛ گفت از من؟گفتم خدایا از همه دلگیرم؛ گفت حتی من؟گفتم خدایا چقدر دوری؛ گفت تو یا من؟گفتم خدایا دلم را ربودند؛ گفت پیش از من؟گفتم نگران روزیم؛ گفت آن با من.گفتم خیلی تنهایم؛ گفت تنه

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

وقتے زندگے شیرین است و
ندایے بہ شما بگوید کہ این شیرینے
نمےتواند دوام داشتہ باشد
بہ خود بگویید
شاید قرار است
شیرین تر از این بشود

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

سرد تر از بستنی..

کودک که بودم؛
گمان می کردم
سردتر از بستنی چیزی وجود ندارد
حال که فکر می کنم
میبینم سرد تر از بستنی،
قلب آدم هایی ست
که تا می فهمند دوست شان داریم
ما را ترک می کنند…!

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

تصمیمسلام بچه ها خوبید...یه تصمیم جدید گرفتم...میخوام از این به بعد داستان ها و رمانایی که خودم مینویسم رو بذارم اینجا...اگه دوس داشتید توی کامنت بگید...دلنوشته...داستان...رمانو...عـــــــــــاشق نویسندگی

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

سلام...

نصفشو نوشته بودم..نصفش مونده...همینو بخونید تا بقیشم تایپ کنم...:)

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

یک روزی در زندگی به جایی می رسی که دیگر عشق مفهوم خودش را ندارد. همه چیز کسل کننده می شود.حتّی مرورِ زمان چیزی را تغییر نمی دهد.من تا پای مرگِ احساسم رفتم و برگشتم. دیگر شبیه کرگدنِ پوست کلفت شده ام.

برچسب: نویسنده: فاطمه سلیمانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 12:24

صفحه بندی